**مادر**
قالب وبلاگ

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که

تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد

و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است،

مادرم تو را عاشقانه دوست دارم

و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 23:33 ] [ سهیلا ]

 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!

مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!

مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !

مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!

مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!

مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 23:25 ] [ سهیلا ]
 

 

 مادر

 تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌ هايش را باور کرد

 حتي اگر نگويد...

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 23:19 ] [ سهیلا ]
 

 

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم

 

که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...

يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند

 خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست

 فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …

بياييد قدردان باشيم ...

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 23:16 ] [ سهیلا ]

 

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن

 ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 23:12 ] [ سهیلا ]
 

 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود! اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد… بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد…. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم!

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه، ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده! اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من:

ای عزیزترین پسرم، من همیشه به فکر تو بوده ام.. منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم! خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم! وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم! آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛ بنابراین مال خودم رو دادم به تو.. برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.. با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت...

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 17:42 ] [ سهیلا ]
چند وقت پیش اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی می‌گفت مینا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت مینا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد.چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن.. ازشون دریغ نکنیم!
 
 
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...



چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….ا
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد .
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت 
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی
عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت 
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور
 
بازوهایش را نشان داد و
گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن .
[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 17:30 ] [ سهیلا ]

 

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

 

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

 

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

 

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

 

 اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:

 

 باران احمق

 

این است معنی مادر...

 

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 17:13 ] [ سهیلا ]

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

                                     نه مرگ ،

                                            نه ترس ،

 سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

 از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز ، روز توست...

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 17:3 ] [ سهیلا ]

آدمها ... :

 ... وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .

 .. وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.

 .. وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !!!

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 16:55 ] [ سهیلا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب