**مادر**
قالب وبلاگ

[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 19:28 ] [ سهیلا ]
مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من

گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.

گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.

گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.

گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر که حرف به حرف دانایی را در گوشم

زمزمه می کند.

گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.

مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می

ستایمت.

[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 19:27 ] [ سهیلا ]

[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 19:24 ] [ سهیلا ]
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی...
وقتی که تو 2 ساله بودی...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 19:16 ] [ سهیلا ]
نخونی واقعا ضرر کردی!

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
ﺑﯿﻤﺎﺭﯾِﻘﻠﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ 
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﯿﺴﺖ...

 
[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 19:6 ] [ سهیلا ]
لطفا تا اخر بخونید

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند . هر دو متقی و پرهیزکار بودند و عالم وعارف . با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد .
برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد وآن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام وخاص شد و از اقصی نقاط دنیا ،عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می کرد فرصت همنشینی وهمکلاسی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می پرداخت .
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمند تر از خدمت برادر است ،چرا که او در اختیار مخلوق است ومن در خدمت خالق ،و من از او برترم !
همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت ،پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت :برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم و از این پس تو را حکم کردیم که در خدمت برادر باشی .
 
عارف صومعه نشین اشک در چشمانش آمد وگفت :یا رب العالمین ،من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر ، چگونه است مرا در خدمت او می گماری وبه حرمت او می بخشی، آنچه کرده ام مایه رضای تو نیست ؟َ! ندا رسید : آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازم و لیکن مادرت از آنچه او می کند ،بی نیاز نیست ،تو خدمت بی نیاز می کنی و او خدمت نیازمند ، بدین حرمت  مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم و تو را در کار او کردیم ....
[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 18:57 ] [ سهیلا ]

 اگر کسی به اندازه ریگ های پراکنده بیابان و به عدد قطرات باران

در طول دنبا در خدمت مادر بایستد،نمی تواند حق یک روز را که

مادر او را در شکمش حمل کرده است ادا کند...

حضرت محمد (ص)

[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 13:7 ] [ سهیلا ]

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که

تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد

و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است،

مادرم تو را عاشقانه دوست دارم

و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم

 

[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 23:33 ] [ سهیلا ]
 

 

 

از مرگ نمی ترسم

 

من فقط نگرانم

 

که در شلوغی آن دنیا

 

مادرم را پیدا نکنم...

[ جمعه نوزدهم دی 1393 ] [ 16:48 ] [ سهیلا ]

 

 میدانی...

 

 بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !

 

 بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !

 

 بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !

 

                                                       دیده ای ؟!

 

                                                                 شنیده ای ؟!

 

 بعضـــی ها بی نهایتـــند !

 

                                               مـــــثل مـــــادر

 

 

[ جمعه نوزدهم دی 1393 ] [ 10:44 ] [ سهیلا ]

گاهی آنقدر در روز مرگی غرق می شویم که فراموش می کنیم

ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد

ما از امر ونهی پدر کلافه هستیم و

دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش

ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر می زنیم و

دیگری در حسرت صدا کردن نامش وشنیدن جوابش

از گرما می نالیم

از سرما فرار میکنیم

در جمع ازشلوغی کلافه می شویم .

ودر خلوت از تنهایی بغض می کنیم .

تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و

آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم .

شاید بهتر باشد گاهی فکر کنیم همه زندگی مان معجزه است .

همین که میخوابیم ،  بیدار می شویم نفس میکشیم ،

همین که خورشید طلوع میکند ؛ مهتاب میتابد ،

باران بی منت می بارد

تمام اینها بهانه ی ساده ای است برای یک لبخند .

[ پنجشنبه چهارم دی 1393 ] [ 16:56 ] [ سهیلا ]

آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
و چشمهای گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

اگر از تو چیزی میپرسد،
او را پاسخگو باش،
و اگر دوباره پرسید،
باز هم پاسخگو باش،
و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه،

واگر تو را به درستی درنمی یابد،
شادمانه همه چیز را برای او بازگو،
ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .

[ پنجشنبه چهارم دی 1393 ] [ 16:51 ] [ سهیلا ]

 

 

 

من بدهکار توام ای مادر

 

همه جانی که به من بخشیدی

 

لحظاتی که برای امن من جنگیدی

 

و بدهکار توام عمرت را

 

روزهایی که ز من رنجیدی

 

اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی

 

من بدهکار توام ای مادر!

 

[ پنجشنبه چهارم دی 1393 ] [ 16:48 ] [ سهیلا ]
 

 

 مادر

 تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌ هايش را باور کرد

 حتي اگر نگويد...

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 23:19 ] [ سهیلا ]

 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!

مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!

مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !

مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!

مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!

مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 23:25 ] [ سهیلا ]

 

 مادر؛

تو رفیع ترین داستان حیات منی..

تو به من درس زندگی آموختی...

تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی...

مادر؛

ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت...

قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک...

مادر؛

اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر...

فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار...

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 16:44 ] [ سهیلا ]

آدمها ... :

 ... وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .

 .. وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.

 .. وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !!!

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 16:55 ] [ سهیلا ]

 

 

وقتی به جای کلاغ در آن بازی کودکانه، گفتم: مامان پـر،

 

خندیدی و گفتی: «من که پر ندارم»

 

بزرگتر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی ...

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 16:51 ] [ سهیلا ]

 

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن

 ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 23:12 ] [ سهیلا ]

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

                                     نه مرگ ،

                                            نه ترس ،

 سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

 از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز ، روز توست...

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 17:3 ] [ سهیلا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ